تبليغاتX
نبض زندگی

دو نيمه ي خاموش دو نيمه ي خسته ...

دو شعر نخوانده دو بغض شكسته ...

دو نيمه ي آبي دو نيمه ي دريا ...

 دو نيمه ي مهتاب دو نيمه ي رويا ...

دو نيمه ي شاعر دو نيمه ي عاشق ...

 دو نيمه ي گريه دو نيمه ي هق هق ...

دو نيمه ي خورشيد دو نيمه ي روشن ..

 دو نيمه ي تنها .. يكي تو يكي من ...

+ تاريخ پنجشنبه 1386/01/30ساعت 10:57 AM نويسنده lvl0l-l4lvlvl4D |

هه ... بد بختی مثل من دیدین ؟ همیشه با خودم می گفتم : وقتی این جا هست

دیگه محمد تنها نیستی . واسه خودت کلی داداش داری ..کلی آبجی داری

من بیشتر شما ها رو بقدری دوست داشتم که ... چه فایده

چه فایده وقتی پری میاد وبلاگم و به من داداش نمی گه . چه فایده وقتی

ریتا بدون این که از چیزی خبر داشته باشه اون حرف رو بگه و مهدی

با اون موافق باشه . چرا فرهاد همه چیز رو شوخی میدونه .

چرا وقتی (...) میاد و به عشق ما می خنده کسی تو دهنش نمی زنه .

چرا کسی با خودش نگفت : اینم آدمه ... دل داره واسه خودش ...

چرا کسی نگفت یه عاشق دل شکسته نکنه حالش بدتر بشه با ...

خدا قسمت هیچ یکی از شما ها نکه این روزایی رو که من دارم .

شمیم فکر می کنی اون روز خودم رو لوس کردم ؟ نه ..! این یه

حقیقت بود . همه من رو با سحر شناختن و به جمع خودشون راهم

دادن خوب حق دارن وقتی با اون نباشم بیرونم کنن .

سمیرا جون تو از همه کوچیک تر بودی اما دلت بزرگتر . آبجی سمیرا

چرا تو آبجی راست راستی من نیستی . تا بهم دل داری بدی...وقتی که

اون پیشم نیست تو اشکام رو پاک کنی .

آره آبجی جون شاید قشنگی قسمت ما هم این بود که به هم نرسیم .

من بچه نیستم خوب میدونم که تک تک شما از من بدتون میاد .

هر کی می خواد بره لینک من رو برداره از بلاگش . دیگه برام

مهم نیست . یه زمانی بقدری دوست داشتم که لینکم کناره لینک سحر باشه

که نگو اما حالا مهم نیست که باشه یا نباشه .

باور کنین همه شما ها رو دوست دارم . تورو خدا فقط از اون عشق

چیزی نگین . فکر کنین که این عشق وجود نداشت

حقم نبود تنها باشم ...تنها بمونم و تنها بمیرم .

خدا چی میشد یه روز اون خوب خوبا رو نبینی و به حرفای ما

بدا هم گوش کنی .

+ تاريخ دوشنبه 1386/01/20ساعت 10:33 PM نويسنده lvl0l-l4lvlvl4D |

خسته شدم

حالم داره بد میشه از همه ...از هر کسی که فکرش رو کنی

زندگی من دیگه نبض نداره .

نه ببخشید کسی نیست دیگه وقتم رو  بگیره

 

خیال کردی به عشق تو اسیرم همین روزا واست می میرم

ولی به اون خدا که می پرستی واسه تو عشق و عاشقی حرومه

+ تاريخ شنبه 1386/01/11ساعت 9:16 PM نويسنده lvl0l-l4lvlvl4D |

هه !!! زندگی ... چه دروغ بزرگی !!! زندگی یعنی چی ؟؟؟

باور کردن این که ما داریم زندگی می کنیم خیلی سخته .

چرا آدم های این دوره از حیون هم بدتر شدن . چرا هیچ

قانونی نیست !؟ کاش این آدم ها مثل حیون بودن . کاش قانون

جنگل رو داشتیم ...! این طوری فقط تلاش می کردیم تا

زنده بمونیم نه این که به فکر نابودی هم باشیم ...

حتی حیونای وحشی وقتی گرسنه هستن شکار می کنن .

باور کنین هیچ شیری تا سیره به آهو حمله نمی کنه !!!

ولی آدم های این روزگارتا کی می خوان ادامه بدن .

حق من از این زندگی چیه ؟؟؟ چرا نمی تونم حق خودم رو

داشته باشم . نه حق من این نیست . حق هیچ یک از شما

این نیست ... حق ما این نیست که برای ما تصمیم بگیرن...

حق من این نیست که از کسی که دوسش دارم دور باشم ...

حق کسی نیست که هر شب با اشک بخوابه...حق من نیست

که هر روز که بیدار میشم فقط یه آرزو کنم...حق اون پسر

نیست که واسه چند تومن بیاد در خونه ها رو جارو کنه .

حق کسی نیست که برای سیر شدن خود فروشی کنه .

آخه این چه جامعه ای ما داریم . چرا همه ما ها یه جور خاصی

ناراحتی داریم . سپیده آزادی کجاست؟؟این شب کی می خواد تموم

بشه . شما ها حال تون از این زندگی بهم نمی خوره ؟

یعنی روزی میشه که کسی غمی نداشته باشه ؟ یعنی میشه

کسی با این کلمات جمله ای نسازه ؟

هه ...بزارین من بگم .. نه !!! خوب وقتی پسر ...

35000000 دلار بالا می کشه . خوب چیزی برای من و

تو باقی نمی مونه . رقمی که هر صفرش زندگی خیلی ها

رو می تونه ...

هه ... روزی میشه وقتی داری وبلاگ گردی می کنی جملاتی

مثل این رو نبینی ؟؟؟

خسته شدم بس که دلم دنباله یک بهونه گشت

بس که ترانه خوندم و برگ زمونه بر نگشت

+ تاريخ جمعه 1386/01/10ساعت 4:12 PM نويسنده lvl0l-l4lvlvl4D |

شب بود...تاریکه تاریک . دختره توی تختش دراز کشیده بود داشت

ستاره ها رو تماشا می کرد . یه صدایی شنید . صدای پسر بود که

داشت اسم دختر رو زمزمه می کرد . ختر رفت جلو پنجره با دیدن

پسر یه لبخند زد و پسر گفت :((آماده هستی)) با همه شور و شوقش

گفت:((اوهوم)) کیفی که از قبل آماده کرده بود رو انداخت پایین جلو

پای پسره . خودش آروم از اون لبه رد شد تا دستش به پسر رسید

پسره زود دستاش رو گرفت و از گرمی دستای دختر نیرو گرفت.

پسر: ((دیگه وقته رفتن شده)) . دختر :(( بریم)) .

اونا داشتن فرار می کردن از همه اون چیزایی که مانع رسیدن میشد

رسیدن به هم . سوار قایق شدن توی تاریکی به راه افتادن . پسره

کمی پارو زد تا اینکه دید دختره داره از سرما می لرزه . خود پسر

دستاش از سرما بی حس شده بود . پارو رو از آب در آورد گزاشت

کف قایق رفت کناره دختره.. آروم نوازشش کرد و تنها پتویی که داشتن

کشید روی دختره . طولی نکشد که دختر خوابید . پسره داشت تماشاش

می کرد... اونا توی یه خونه زیبا بودن . روی تخت طلایی دراز کشده بودن

بله...پسر هم خوابش برده بود . داشت توی رویا هاش عشقش رو نوازش

می کرد . پسربقدری خسته بود که بر خورد قایق به سنگها رو نفهمید .

شاید هم شیرینی اون رویا مانع شده بود . اما دختره بیدار شد .

هوا روشن بود اما هیچی دیده نمی شد مه همه جا رو گرفته بود . دختره

ترسیده بود . پتو رو کشید سرش تا هیچی نبینه گوشاش رو گرفت تا چیزی

نشنوه . پسره کم کم متوجه شد که قایق تکون نمی خوره . بیدار شد ...

چیزی که می دید باورش نمیشد . اونا به جزیره رسیده بودن . آروم پتو رو

کنار زد دست دختر رو گرفت و بلندش کرد . دیگه خبری از اون مه نبود .

اونا بهشت روی زمین رو پیدا کرده بودن . اما قایق شکسته بود و دیگه

راه برگشتی نبود . از قایق پیاده شدن و رفتن طرفه جنگل ..جنگلی که

با همه زیبایی هاش تنها ساکنینش گرگ و روباه بودن .

شروع کردن به ساخت خونه یه کلبه تا بتونن عشقشون رو توی اون باهم

قسمت کنن . چند ماهی سپری شد ...راستی که تو اون چند ماه زندگی کردن.

تا اینکه گرگ به کلبه عشق اون دوتا حمله کرد . گرگ با این که پیر بود

اما به قدری قدرت داشت که پسره نمی تونست کاری انجام بده . دست پسر

رو که همیشه از دستای دختر انرژی می گرفت رو با پنجه زخمی کرد .

پسر روی زمین افتاد دختر داد میزد . گرگ به دختر حمله کرد دختر رو زمین

زد صورت دختر زخمی شده بود مثل دسته پسر..گرگ خواست گلوی دختر رو

پاره کنه . پسر از ته دل خدا رو صدا زد . ناگهان جادوگر کوچولویی ظاهر شد

گرگ رو جادو کرد . دیگه گرگی وجود نداشت نابود شده بود . پسره خودش رو

کشید کناره دختر. دختر به یه گوشه خیره شده بود . اون جادوگر رو می شناخت

آره اون تنها کسی بود که دختر شبها باهاش درد دل می کرد .چند روزی گذشت

تا اینکه دختر توی برکه چهرش رو دید جای پنجه گرگ صورت نازنین دختر رو

زشت کرده بود دختر غمگین شد فکر کرد که دیگه واسه پسر ارزشی نداشته

باشه . تو همین فکر بود که پسر دستش رو روی شونه های دختر گذاشت

پسر با تمام عشق و علاقه ای که به دختر داشت گفت:((تو نبض زندگیم هستی))

دختر خندید و پسر لب هاش رو به لب های دختر نزدیک کرد و ...

اما روباه جنگل چی اون می دونست که جادوگر همیشه مراقب اون دوتا هست

پس با تمامی مکرش نقشه کشید . جادوگر خیالش راحت بود از این که چیزی

به عشق اونا صدمه نمیزنه . رفت تا کمی تنها باشن...

تا اینکه روباه حمله کرد اون کاری به پسر نداشت اون چشمای دختر رو ازش گرفت

دختر دیگه نمی تونست ببینه .

وقتی آدم چیزایی که دورش هست رو نبینه و درک نکنه حسش رو هم از دست میده

اون دیگه پسر و عشقش رو احساس نمی کرد . تا جایی که پسر رو تو از دست دادن

چشماش مقصر می دونست .

دختر می خواست برگرده اما نمی تونست قایقی در کار نبود . پسر رو ترک کرد

رفت دور ترین نقطه جزیره . پسر موند و کلبه عشق ...

کم کم پسر تمام نیرویی که داشت از دست داد ... دیگه دختر کنارش نبود تا از

دستاش انرژی بگیره . آتش روشن کرد تا با گرمی اون نیرو بگیره ..ولی نه

اون به دختر نیاز داشت .

( ای کاش دختر دود رو می دید اما روباه کاره خودش رو خوب انجام داده بود)

جادوگر برگشت اما کاری ازش ساخته نبود . پسر بی جان افتاده بود کناره

کلبه ...کاری نمی شد کرد پسره ...

جادوگر روباه رو نفرین کرده بود اما دیگه به درد نمی خورد .

جادوگر رفت پیشه دختره و به اون گفت:(( ای کاش فقط چشمات کور بود .

دلت چی اون همه عشق رو ندید...))

دختر حس می کرد که اشتباه کرده . اون برگشت پیش پسر نه به خاطره

جبران ... چون خیلی دیر بود ..خیلی دیر...خیلی ..خیلی

رسید به کلبه عشقی که باهم ساخته بودن . هنوز هم گرمای توی کلبه رو حس

می کرد . چون با عشق ساخته شده بود . ( تو چیزی هم که عشق باشه هیچ وقت

از بین نمیره ) پسر همون جا جلوی کلبه دراز کشیده بود . دختر وقتی پیداش کرد

نتونست خودش رو کنترل کنه و بوسه ای بر لب های بی جان پسر زد .

اوه ... خداونده عشق... نوره شدیدی چشمای دختر رو میزد . باورش نمیشد

اون دوباره داشت می دید . خداوند عشق به جسم پسر و چشم های دختر جان

بخشید . پسر از جاش بلند شد دستای دختر رو گرفت و پیشونی دختر رو بوسید.

عشق اونا یه عشق جاودانه بود و هیچ گاه از بین نرفت ...

حتی با مرگ!!!!!

 

 

+ تاريخ یکشنبه 1386/01/05ساعت 5:14 PM نويسنده lvl0l-l4lvlvl4D |

اه..اه..اه چه سلامی چه ... این چند روزه آخر اونقدر سلام و احوال پرسی کردم با این و اون که داره حالم

بهم میخوره . یه روز دو روز چه خبره بابا خفه شدم  وای این بزرگای فامیلم که نگو تا آدم رو میبینن یه

ماچه گنده می کننن حالا بماند عیدی هم میدن  اوه گفتم عیدی ... آخه چرااااااااا ؟؟؟؟

این داداش کوشولوی من دو برابرم عیدی گرفته من ۱۴ سال ازش بزرگترم نصف اون پول دارم

هوی برید به خودتون بخندید ...من که میدونم شما ها از من هم بدترین

خوب راست میگم دیگه بچه چیه پول چیه ؟؟ هان هان . خوب بیلبورده که میرسه به داداش بزرگش

کوش این بچه ؟؟؟

بینم جدی تا ۱۳ ادامه داره  دوست ندارم کی تموم میشه آخه من دانشگاهم رو می خوام

نه بخدا اصلآ حال نمیده این روزا < چرا یه بخشی خوبه اونم شبا !! بعضی شب هاش... خودش میدونه

هر چند از این کلمات بدم میاد ولی ساله نوی شماها هم مبارکساله خوبی داشته باشین.

بنا به دلیلی از ترکوندن love هم شرمنده.

اینم از up امسال

 

+ تاريخ شنبه 1386/01/04ساعت 7:18 PM نويسنده lvl0l-l4lvlvl4D |